النا کوچولوی مامان وباباالنا کوچولوی مامان وبابا، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

ژیگولیا مثل من و مامان و بابا

دخترم عاشقتم

دختر بی نظیرم هر روز عاشقترت میشوم وهر روز فکر میکنم امروز نهایت عشق است اما.... فردا می اید و من.... خدا را سپاس میگویم از این نعمت عظیم ... مادر بودنم !!! شیرخواره من... شیره جانم هزاران بار بکامت باد . لحظه ایست ان لحظه !!! ان لحظه ای که مرا با تمام وجود نازنینت طلب میکنی... کاش زمان متوقف شود. خلوتی دونفره ؛من و چشمان ناز تو, من و دستان کوچک ت ,عشق من و ارامش تو.. مادرانه هایم ارزانی ات مگر نمیدانند ارزوی من داشتن تو بود؟!! مگر نمیدانند من در تو خلاصه شده ام... مرا همین حس لحظات ناب بس است...! بی نظیرم؛برای من با تو بودن ودر کنار بابای مهربان ناب...
12 آذر 1392

النا وتاب سواری

عزیز دل من نمیدونم چه جوری باید بهت بفهمونم که هر کسی یه حقی داره نمیدونم اصلا میفهمی حرف مامان رو یا نه .... ماجرای تاب سواری النا داستانی شده هر وقت میریم پارک با گریه ما رو میبره سمت تاب ....سوار میشه ولی پیاده شدنش با خداست اصلا اگر ساعتها هم تاب سواری کنه خسته نمیشه هر چی میگم نینی های دیگه هم باید سوار بشن انگار نه انگار واسه خودش تاب تاب  اباسی رو آهنگشو میزنه به روی خودش هم نمیا ره که ١٠ تا بچه تو صف ایستادن ... چند روز پیش از ترسم ظهر بردمش پارک که خلوت باشه حسابی تاب سوار شه نیم ساعت سوار شد چون خیلی گرم بود با گریه وجیغ اومدیم خونه رفتم دنبال شروین که پسر همسایمونه گفتم بیاد پیشش از یادش بره بگذریم از اینکه هر...
1 مهر 1392

بدون عنوان

دخملی جونم ببخشید که مامی خیلی تنبل شدم خیلی وقت بود به وبلاگت سر نزدم آخه این روزا خیلی وروجک شدی ومامی باید همش  مواظبت باشم که بلایی سر خودت نیاری     چند وقت پیش دسته جمعی به همراه عمه ها و عزیز جون وباباجون ودایی رفتیم یه مسافرت در واقع تمام شهرهای شمالی واز اونور اربیل وآستارا وسرعین وخلخال .....خلاصه از همه شهرا رد شدیم یه هفته ای شد خیلی خیلی خوش گذشت مخصوصا به النا خانومی که اونجا با دختر عمشو پسر عمه هاش حسابی کیف کرد روز اول رفتیم دریا که من اول فکر کردم شاید النا از آب بترسه وقتی بابا مرتضی بردتش تو آب اول یه خورده ترسید ولی بعد دیگه نمیشد از آب بیرون بیاریمش  خلاصه وروجکی شده بود اونجا وا...
1 مهر 1392

بدون عنوان

در وصف حس قشنگ مادرانه بسیار گفتند وبسیار گفتیم وبسیار شنیدیم......اما همه اینها نمیتونه بشه قد یه ثانیه بوییدن ویه لحظه لمس کردن موجودی فرشته سان که وجودش به وجودت بسته باشه ...... میگن تاثیر اولین خاطره ها همیشه ماندگارتره ....مخصوصا وقتی طعم شیرین ش حسابی به کام آدم نشسته باشه مثل تاثیر اولین نگاه مستقیم دخملی تو صورتم که مثل جادو سحرم کرد ...هنوز هم با هر کار تازه اش اشک تو چشام جمع میشه ....شاید هم دل نازکتر شدم از آن روزها ...از تاثیر ذوب نگاهش .....از حضور یک موجود بند انگشتی  وپری سان که بشه به وسعت قلب وروحت ...... زمان چقدر زود میگذره ..!!!این جمله رو شاید بارها وبارها از دهان این واون شنیده باشیم ...
1 مهر 1392

14ماهگی

با تمام عشقی که تو وجودم شعله می کشه ، از سر صدق و محبت به تنها دخترم النا عشقم  سلام می دم . سلام می کنم به دختری که  هر روز عزیز تر از دیروز ، تمام وسعت این قلب ناچیز  مامان رو احاطه کرده . سلام می دم به دخترم که نگاه من رو به زندگی قشنگتر کرده . به دختری  که با اومدنش دنیا رو یه رنگ دیگه کرد و معنی مهر و عشق و محبت مادری رو بهم دیکته کرد .   وای النای من  نمی دونی تازگیها آخر شب که می شه چه لحظاتی رو باهات دارم . شاید بعد از مدتی ، دیگه این لحظات تکرار نشه . وقتی شب می شه و چشمهای تو سنگینی خواب رو تحمل می کنه ، تو رو بغل می کنم و آروم آروم برات لالایی می خوونم و شیر می...
31 تير 1392

تولد بابا مرتضی

امروز تولد همسر مهربونم یه بابایه بین نظیر وفداکاره دوساله که به خاطر اومدن النا وروجک من نتونستم بیرون برم برای  بابایی کادو بخرم ولی قول میدم سال بعد هر سه سال رو براش جبران کنم گرچه که میدونم هر کاری بکنم جوابگوی محبتش و ازخود گذشتگی بابایی نمیشه تو هیچی کم نداری؛ برای همه  چیز من بودن تولدت مبارک   النا خانم که دیشب یه بوس خوشگل وقشنگ به باباش کادو داد در  ستاره بارانِ میلادت میان احساس من تا حضور تو حُبابی است از جنس هیچ از  دستان من تا لمس نگاه تو آسمانی است به بلندای عشق جشن میلادت را  به پرواز می روم دراین خانگی ترین آسمانِ بی انتها آسمانی که نه  برای من نه ب...
11 تير 1392

مادرانه

تغییر کرده ام  حس میکنم خیلی وقت است .....اما.... این روزها هر بار تورا میبینم حسم قوی تر وافکارم پررنگ تر میشود  تا قبل از این مادری بودم که مادرانه هایم را به پایت میریختم  شاید رفتار تو متحولم کرد.....فهمت ....درکت ....عکس العملت  بزرگ شدی دخترم دیگر آن کوچکی که با هر صدایی میترسید نیستی ...میترسی !اما میخواهی بدانی صدا  از کجا بود ؟ دختر کوچولوی من ...حالا قبل از هر شیطنتی سرت را میچرخانی ومن را پیدا میکنی ...لبخندم را میخواهی  برای ادامه دادن  دیگر موقع آب خوردن خودت لیوان را در دست میگیری با اینکه چیزی نصیبت نمیشود ولی این استقلال را  دوست داری .....   شبها وقتی چشم ب...
8 تير 1392

بدون عنوان

خوشحالم وهزاران بار خدای مهربان را شاکرم که تورا به من هدیه داد خوشحالم وبه خودم میبالم که همیشه تورا در کنارم دارم وچه لذت بخش است دوش به دوش تو قدم زدن وازآن شیرین تر با تو هم کلام شدن ! عشق قلب کوچکم را از خود بیخود کرده چرا که تنها تورا در میان دیگران باور کرده است کاش زودتر از اینها تورا یافته بودم گل من ... زیرا احساس میکنم که با عشق تازه متولد شده ام ! حال ...تو مرا لیلای خویش میپنداری ومن تو را مجنون عشق می نامم! تو مرا برای خود میدانی ومن نیز تو را از برای قلب خود میدانم وچه زیباست لحظه رسیدن به اوج خوشبختی .......... زمانی که هردو همدیگر را برای...
25 خرداد 1392

تولدت مبارک

د   النا جونم تولدت مبارک هورااااااااااااااااااااااااااااااا دخترم با تولدت رنگ تازه ای به زندگیمون بخشیدی تولدت تا همیشه سبز   امروز روز تولد توست چقدر زود گذشت یه سال شد که زندگیه دونفره وآروم من وبابا مرتضی با اومدن یه کوچولوی شیرین ودوست داشتنی والبته شیطون رنگ دیگه ای به خودش گرفته تو این یه سال روزای بد وخوبی داشتیم اما الان خیلی به وجودت عادت کردیم وقتی نیستی خونمون اصلا قشنگی نداره به صدای جیغت به شیطونیات به گریه هاتو خنده هات به ....همه چی به بوییدنت عادت کردم خداروشکر میکنم که مارو لایق مادر وپدر بودن دونست که هیچ لذتی تو دنیا بالاتر از این نیست امروز برات جشن تولد گرف...
25 خرداد 1392

چقدر دوست دارم ؟؟؟؟

چقدر دوست دارم ؟نمیدونم این سوال رو چند روز پیش یکی ازم پرسید واقعا نمیدونم دوست داشتن تو رو با چه مقیاسی میشه سنجید دلبرکم از حال وهوای این روزات بگم واست که به قول بابایی تازه داری دختر بودنتو نشون میدی خودتو واسمون لوس میکنی قربونت اون لوس شدنت برم تازه یاد گرفتی بهت میگم مامانو بوس کن صورتتو میاری به لپ من فشار میدی بعد هم مامانی میگم مرسیییییی تو هم ذوق میکنی وای نمیدونی چه کیفی داره وقتی بوسم میکنی وقتی میخوام بهت غذا بدم تا قاشق رو میبینی چهاردست وپا تند تند فرار میکنی تامیرسم بهت جیغ میزنی واونجاست که دیگه راه فراری نداری وقاشق غذاست که میره تو دهن کوشولوت جدیدا هم به سطل آشغال علاقه مند شدی هی درش رو برمیداری دست...
25 خرداد 1392